پیامبری دورتر...؛
میترسم بیدار شوم، تو نباشی، تو نبوده باشی... ---------------------------------------------------- پراکنده میشوم در آسمان درد آنجا که سرد، خیمه میشد زد توی بیشههام در آسمان سرد در بیکرانی انتها، چه بیانتها، چه بی، بی، بی، انتها مچاله، سرد باد میبَرَدم که به یاد بیارم، که به یاد بیارم تصنیف گم شدهای درد، در گم شدهای درد که به یاد بیارم که میشد بود، که به یاد آورد که درد، در مچالگیام، در به یاد میشد آورد، در درد... درست همانگاه پا را، پاها را، مستحکم و مطمئن، تا سرچشمههایی که میچرخند، میشد فرو کرد، بی که فرجامی متصور توان شد در چرخش بیبدیل، در استحکام. فرو کرد، در بیبدیل، در استحکام، سرد بود، سرد، میشد، ولی درد بود... درد...
آرام، خرد می شود آقای بی صدا لبخند می زنی به ترک خوردن تنش، «سرد است، لعنتی! تن این برگ های خشک» خاکسترت را به باد سپردم، نه به آب... باورت می شود؟ آذر که می شود، از زیر پوستم از دور دور های خیلی دور سرک می کشی از چاک چاک چشم هام بیرون می پاشی از همه جا م بیرون می پاشی از گلوم، با بغض، فرو خورده می شوی ناگاه باز، خورده می شوی، بیرون می پاشی باز. پراکنده می شوم. باد می بَرَدَم تا بادروبه هایی که در خیال، جارو می شوند، خرد می شوند و سفت می شوند زیر پاهامان زیر پاهای دو خامِ رام. سرد است، آذر است، دی است، دی بود، آذر لیکن همیشه هست. آبان نیز بود، آنی، شیر قهوه و سیگار، می آیی در خیال. مکثی، و رفتنی، چون رفتنهای همیشه و هرگاه. در خیال. پاییز، آغازی ست که فرجامش زمستان است. زمستان فرجامی ست که خود آغازی ست بر آنچه نباید باشد. ماه ها و فصل هاست که می جویمت لا به لای شعرهایی که هرگز سروده نشدند. در پیچ و خم افکار بیماری که بالا آمدند و شدند فروخورده هایی پر از بغض و دل آشوبی. هر چه جستم یافتمت و هر چه یافتمت گمت کردم باز. نزدیک شدم، امیدی ناامید بارقه ای شد شعله ای شد خورشیدی شد بیشتر شد بیشتر تر شد آوار شد به ناگاه فرو ریخت به ناگاه بم شد به ناگاه گم شدم به ناگاه گم شدی. آذر که می شوی، می ریزم با برگ های هنوز شاداب. رفت و آسود، ماندم و دیدم، سایه ای از غبار رفتن را باورش نیست. باورت کردم، بغض دیدار واپسین دیدار ماندم اما کویر، آمد در شب و من ذره ذره پوسیدم "عاقبت"، اه، چقدر بی معناست، مثل صدها عبارت دیگر، مثل صدها... ...عبارت دیگر... پر میزنم به نام تو، با یادت، آفتاب! در راستای محوری شاعرانه، خواب... پر میزنم که باد، برنجاندم عمیق پر میزنم که خیس، برنجاندم عذاب... پر، رنج، خیس، باد، عذاب، آسمان، سقوط پر، رنج، خیس، باد، عذاب، آسمان، شتاب تا مرزهای سر به فلک بر کشیده ها تا انتهای مبهم افکار پیچ و تاب تا انتهای مزرع سر سبز یک فلک آنجا که محکمات هماننده با حباب... }{}{}{}{}{}{}{ حالم چقدر بیتو غریب است نازنین حالم چقدر بیتو سراسیمه بغض پیر من سیر سیرم از همهی دل سپردهها یک لحظه در ترنم یک شاپرک اسیر... زنجیرهای... های... تنم پیر، سیر، اسیر، زنجیر، قیر، دیر شده، دیر، دیر، دیر در مویههای ناخن آکنده از چروک در چرکهای صورتکی ناگهان چه پیر در بغضهای بیثمر شاعرانهام در گریههای... های... شب ساکت کویر من بیثمرترم من از آوارهای کوه من محکمم، خمیده، پر از پیچ و پیچ و تاب زنجیرهای شعر، تنیدند در تنم این عنکبوت مرده چه در حال ارتکاب...؟ در لابهلای قافیهها میکند شکار... یک یا دو یا سه یا سیو هشت آه در گلو پر میزند سپس که منم، آی، این منم در لابهلای قافیهها قبر میکنم در لابهلای بغض، که میدردم گلو در لابهلای کرمکی جنگل هلو در این همه ثبات، که ارزانی من است با شور و حال کودکی کودکی فلج در غصههام باز پریشان و پر ورم درد گلوی پاره غریب است، مادرم. من کودکی که بی شر و شور است ماندهام این بار با تمام نفسهام، کرده لج این سر سپرده های سر سر سپردهام با سر سرای سرمهای و پایههای کج من یک کمی دهان کجیام بر تن زمین من را و بغض های ترم را ببر به اوج سر بر سرم بذار، لبم پاره پاره کن با بوسههای تلخ پریشان فوج، فوج غرقم کن آه... بیشتر از حال تا ابد دریای موجهات، پریشان و موج، موج }{}{}{}{}{}{}{ حلقم دوباره، باره، دو صد پاره، بغض بار میترسم این دوباره ترین بغض بیسبب یک ذره یک غبار، بیاشوبدت، همین. این ترسها چقدر، عجب، شاعرانه است! حلقوم پاره، صورت پر چرک، ناخنم در صورتم که شعر ترک میخورد شکست اینقدر پنجه بر سر دیوار میکشید، یک بار پنجه صورت پنجاه ساله شد پر رنگ و بی تلاطم دریای موج، موج در ساده زیست باز، سادیستی که میخورد یک ضربه از تلاطم سر بر سرت گذاشت خوابید تا ابد، تو چه میفهمی از نگاشت؟ تا کی برات شرح دهم آبی غریب تنهاترین یه رنگی یک مرگ بی درنگ رنگ قشنگ شاپرکم رنج میدهد دنیای کنتراستی درد سیا سفید. نگه میدارم تنم را که نمیآیی میدانم و امید میبندم به دیدارت، هر روزه و همیشه بر دری که بسته میشود بین ما حضور مییابم، سراسیمه و بیهر گونه تلاش و سرزنش باز چون همهی بینظیرترین غروبها، چون سراسیمهترین تنشهای روحی و فراتر از هرچه زمان مرده در تکلیفهای کنترل غیرخطی بیباران این روزها چه میگذرد! چه پرپرزنان تمام تلاشهای کنترلی در جهت خمیدن و شکستن شاید بیبرنامهای مدون و بی سروسامانی که یافتهام این لحظات پر از درد. پرپرزنان، همانند گلهای اواخر بهار در دل دشتهای آغشته به بوی دستهات ساعتبهساعت لحظهبهلحظه چشم انداخته بر کف سرزمین مادری بر طرههای سایهی کمرنگت همرنگ با غبار صحرایی ساحلنشینان چندین و چند روزه شبهنگام در سراشیب اینهاهمه استعاره اینهاهمه تشبیه، یا تو بگو همان لحظات پریشانی، کودک بودم و غلطان، تا سرمنزل بیماریهای شخصیتی تا سراپردهی هذیانات و شرمندگیهام. شبهنگام کودکم و خیره در عکسهایی که کماکان درگذرند از مرزهای جنون و بیخوابی. (بیا دیگه!) که نمییایی باز هرچه هم خیال ببافم به هم، تنم کنم از شر اینهمه تنهایی و سرما، از گزند خیالهای پر از عدمهای حضور، (موزیک را عوض میکنم، رقص و آغوش را در هم میآمیزم و یک رنگ تیره به بوم میزنم، اینجا، پشت میزی پر از خاکستر سیگار و سینما) پرندههای توی بشقاب پرواز میخواهند، خیالهای توی قفس گم شدهاند در لابهلای میلههای زندان، در لابهلای نقشهای بشقاب، در سرتاسر رنگ تیره، آمیزهای از آغوش و رقص، بر روی بوم بر سرتاسر بام، بر غبار خیالهام بر کف روی سرزمین مادریم. بر یاسی خیالت، بر مارپیچهای نقش بربسته از ذهنی پر ز تراوشات تاسف برانگیز تاسفات بهر منند! در بحربحر در موجموج در سایهسایهی در غبار غروب برانگیز ماهیان در سایهسار درختان بیبرگ و حتی ریشه در ریشههای سرزنده، سرزده بر ترنم غمانگیز باران، چه سرد و گاه چه بیپایان پرندههای شکم پر ز ماهیان اساطیر سحر برانگیز بیبدیل! *** ۱۸:۲۰ --> : مردی مسن و گاه و بیگاه غوطهور در اصل پایانناپذیر پرحرفی، نشسته بین من و تو، رفت و کولهباری ماند از، چقدر چشم غوطهور در انتظار حالا باران نمیآید جز در تباتب زمزمههای سینهای کوبان... به زودی غلطان در احتمال موزیک در تحول و رقاصهها کماکان در ازدیاد و دستی که از توان میافتد آرام آرام، در لرزههای کماکان رو به صعود در اندازه و فرکانس. روی شانههام ازدیاد فشار و در درون چه سقوطی پریشانتر از سایههای هنوز غروب نگردیده در گمان سحری که در نگات، شوقی که در تلاطم تقطیع، خط به خط (حالا، زمزمهها نامانوسند، آرام کجاست؟ شیرقهوه میخواهم برای رفتن، و دوتا شکلات که گم شوم در قهوهای نگات، و بوی سیگارهای روی میز آشفتهترم میکند. حالا که نمیآیی و سرزده در تباتب شلوغی سرزمین مادریم تن به غبار نمیسپاری چارهای نیست جز همین که زبان به کام گیرم و دفتری پر از حدیث سکوت، چه بیپایان، را آرام ببندم) اینجا چقدر شلوغ است، چشمها در چشمهام خیره، رقاصههای لعنتیام را نگاه کن گم میشوم دوباره و در باتو در خیال *** آمادئوهای تنم سرگردانند در خطوط سردرگم قطار شهری «وقتی با روحت آشنا شدم چشمهات را نقاشی خواهم کرد» همین دیروز بود که... رمضان است باز انگار *** من بیشرمانه در غروب راه میروم و چار ساعت داغ با تو و خیال پریدن نگاه میخزد لابهلای پوستم بهار میپرد از سرم ناگاه شانزده بار ناقوس مینوازد بر بام خانهی کودکیهام و ناکامی و امید سر میزنند به کودکیهای بیشبهه، بیطراوت و رقص چار ساعت داغ در یکقدمی بازوهات مینا چار بار از کودکی تا بلوغ در کوره میرود ادامه دارد... تو را به گلهای جهان و جامش سر بر پل، بر پلهپلههای پلههاش سر به پلهپلهها به راه به قيامت میکند غروب که بگذرد و شبها قرار کجاست؟ کجا؟ و چقدر جهان زيباست در گلهای جامش نمیدانم چه بوده که در اين هوای دلآرام حال ما آنچنان خوب است و سرانجام توی غبار همواره، طلا اندود من سراپا، سر در غبار، در فرار، در غبار من سراپا، سر در هر چه که بی... در بی پايان، در همان که در کارزار شمايی که نيستيد، نبودهايد، شما که ديگر، که دير روزیست قلم میزنم در کتاب هرچه رو به پايان، که سر میگذارم بر بالين آنچه شما میناميد، مینامند که ديگر، که دير در باورم، باور کنيد در باورم، میگنجد سر بر بالين شما يا شما چون من، چون تکههای چون بند بند چون سراسيمه در هماورد بیپايان من چون من نابينا... که اينجا که همينجا مینشينم که چقدر نشستن خوب است و با رنگها در غبار نوشتن خوب است و شما را نديدن خوب است و شعر ها را پاره پاره پاره کردن خوبتر. مینويسم، مینويسم شعر های پاره پاره را با رنگها در غبار... بر سر مزار... بر مزار بر سر مزار کسی که مزارش جايیست همين نزديکی ها پشت پر چين شعر پارههای پارهپارهی شعرهای رنگی به رنگ چشمهای مزار سرد و بیپايان همين روزها، همين رنگها، همين که در برابر چشمهاتان زانو در بغل سر میکشد به روزهايی که آرام زياد میشوند و سلول سلول تکثير میشوند و رنگين میشوند در غبار...
زیر درخت هات، میان پیاده رو...
با آن که در توهم غم می خوری تلو...
گفت اما که او نیاسوده ست، باورم هم که بار رفتن را...
یاد دیدار مثل او گم شد، گم شدم این مدار رفتن را.
شب و تنهایی و سکوت کویر، پخش کرد داغدار رفتن را...
باد پاییز، چندم آذر.
ادامه مطلب
روحم برای تو
همه... همه برای تو
میشوی آرام آرام همهی زندگی و وجود
میروی باز و مرا در هزارتوی هر چه خیال ماندنت
منتظرتر از هر گاه و بیگاه
همسان با ابرهای گذران همگون با عمر گذشته، گذران همرنگ با لرزش هموارهی دستها و گونههام
شبهنگام دستهام سردند، پهلوهام سینهام اشکهام، در اینهمه گرما میلرزند، شبهنگام...
پر از بیارزشترین موزیکها و بیشرمانهترین رقص و سراسیمهترین آغوش. ها.
در موجهای در تنت در شوقِ در حضورِ در صدای در
به در
نه
دیروز و همیشه و هرجا در خاطرم افسردگی و سرور
سرما و خشم و هیجان
شوق از سراسر دنیا گرفته تا از دوتا دست چقدر گرم
و همهی آداب مذهبی در تهران بناست تکرار شوند هر روز و هنوز
و شمایل باران سرخ هر روزه نقش میشوند بر دیوارههای سنگی میادین ترهبار
و چار ساعت داغ تکرار جویدن همهی لذتها تا تاریکی تدریجا فراگیر
و چار ساعت داغ در سکوتی که بعید است در بازار مسگرها
و چار ساعت داغ در دستهات...
دیوانهوار...
غروب میخزد لابهلای پوستم
دیوانهوار
شانزده بار تا غروب
تا تمام رویاهای ملحق به افسردگی
و کام و ناامیدی رخنه میکنند در رگهام
ناامید و بیفرجام
هر بار تا هفتصد و پنجاه درجهی سانتیگراد
و من تراوشات برگهای سرصبحی را به گونههام میمالم
و ساعتها در کورهی چار ساعت داغ در لابهلای چقدر خوشبویی باز...
به پلهپلههای پلههای يک پل سکوت
به آسمان شب ناموفق
به هر سو که به رو کنی به کوير و هر چه جز به سراب
به هرچه هرچه خراب
و نفس میدمد هر دم به بیسرانجام
و راهش را میکشد میرود به راه
سر به راه
سر به راه
و پشت سر دراندازد پردهای به پردههای دريده
دريدهتر از دراندازد
و بگذرد تا غروب
تا نورهای لانهزنبوری و بوقهای شیپوری
در طنين دراندازد
در غروب
که بر نقشهای که بر سرتاسرتاپای فوارهای پاياپای
و غروب، بیپايان
و نفسها سراب
و نقشها نقش بر آب...
و غرور، توی شبهام
گم
و فداکاری و خيلی چيزهای خوب ديگر
و زندگی در طلب شمايی که ديگر نيستيد و نبودهايد.
که سراسر در طلب آنچه شماييد
يا بودهايد يا خواهيد...
مردود
در غبار دلانگيز شبهای سراسر سرما و بوق و غبار
فرار، فرار
با...
حصار...
شمايی که... شما
بالين در آغوش شما، در جزء جزء در تکه تکههای در بند بند از هم گسستهی باور شما در، در بیکسی چقدر بهتر است از در بی... در به... در سراسر آنچه غبار میناميد و رنگش غبار و شکلش، شکلش اينجا، همينجا میبينيد؟ يا چون من، چون تکهتکههای من، چون غبار به سامان گرفتهی سرتاسر فراروی من، چون من نابينا
يا شما هم؟
در فرار...
در فرار...
