پیامبری دورتر...؛

می‌ترسم

بیدار شوم،

            تو نباشی،

            تو نبوده باشی...

----------------------------------------------------

پراکنده می‌شوم در آسمان درد

آنجا که سرد، خیمه می‌شد زد توی بیشه‌هام

در آسمان سرد

       در بیکرانی انتها، چه بی‌انتها، چه بی، بی، بی، انتها

 

مچاله، سرد

باد می‌بَرَدم که به یاد بیارم،

که به یاد بیارم

            تصنیف گم شده‌ای درد، در گم شده‌ای درد

که به یاد بیارم

که می‌شد بود، که به یاد آورد

که درد، در مچالگی‌ام، در به یاد می‌شد آورد، در درد...

 

درست همان‌گاه

پا را، پاها را، مستحکم و مطمئن،

            تا سرچشمه‌هایی که می‌چرخند،

می‌شد فرو کرد، بی که فرجامی متصور توان شد

     در چرخش بی‌بدیل، در استحکام.

 

فرو کرد،

در بی‌بدیل، در استحکام،

       سرد بود، سرد،

می‌شد،

      ولی درد بود... درد...

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

آرام، خرد می شود آقای بی صدا
زیر درخت هات، میان پیاده رو...

لبخند می زنی به ترک خوردن تنش،
با آن که در توهم غم می خوری تلو...

 

                   «سرد است، لعنتی! تن این برگ های خشک»

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

خاکسترت را به باد سپردم، نه به آب...

باورت می شود؟

نوشته شده در جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط م. نظرات () |

آذر که می شود، از زیر پوستم از دور دور های خیلی دور سرک می کشی از چاک چاک چشم هام بیرون می پاشی از همه جا م بیرون می پاشی از گلوم، با بغض، فرو خورده می شوی ناگاه باز، خورده می شوی، بیرون می پاشی باز.

پراکنده می شوم. باد می بَرَدَم تا بادروبه هایی که در خیال، جارو می شوند، خرد می شوند و سفت می شوند زیر پاهامان زیر پاهای دو خامِ رام. سرد است، آذر است، دی است، دی بود، آذر لیکن همیشه هست.

آبان نیز بود، آنی، شیر قهوه و سیگار، می آیی در خیال. مکثی، و رفتنی، چون رفتنهای همیشه و هرگاه. در خیال.

پاییز، آغازی ست که فرجامش زمستان است. زمستان فرجامی ست که خود آغازی ست بر آنچه نباید باشد. ماه ها و فصل هاست که می جویمت لا به لای شعرهایی که هرگز سروده نشدند. در پیچ و خم افکار بیماری که بالا آمدند و شدند فروخورده هایی پر از بغض و دل آشوبی. هر چه جستم یافتمت و هر چه یافتمت گمت کردم باز. نزدیک شدم، امیدی ناامید بارقه ای شد شعله ای شد خورشیدی شد بیشتر شد بیشتر تر شد آوار شد به ناگاه فرو ریخت به ناگاه بم شد به ناگاه گم شدم به ناگاه گم شدی.

آذر که می شوی، می ریزم با برگ های هنوز شاداب.

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

رفت و آسود، ماندم و دیدم، سایه ای از غبار رفتن را
گفت اما که او نیاسوده ست، باورم هم که بار رفتن را...

باورش نیست. باورت کردم، بغض دیدار واپسین دیدار
یاد دیدار مثل او گم شد، گم شدم این مدار رفتن را.

ماندم اما کویر، آمد در شب و من ذره ذره پوسیدم
شب و تنهایی و سکوت کویر، پخش کرد داغدار رفتن را...
                                                                            باد پاییز، چندم آذر.             

"عاقبت"، اه، چقدر بی معناست،

مثل صدها عبارت دیگر،

مثل صدها...

                ...عبارت دیگر...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

پر می‌زنم به نام تو، با یادت، آفتاب!

در راستای محوری شاعرانه، خواب...

پر می‌زنم که باد، برنجاندم عمیق

پر می‌زنم که خیس، برنجاندم عذاب...

پر، رنج، خیس، باد، عذاب، آسمان، سقوط

پر، رنج، خیس، باد، عذاب، آسمان، شتاب

تا مرزهای سر به فلک بر کشیده ها

تا انتهای مبهم افکار پیچ و تاب

تا انتهای مزرع سر سبز یک فلک

آنجا که محکمات هماننده با حباب...

}{}{}{}{}{}{}{

حالم چقدر بی‌تو غریب است نازنین

حالم چقدر بی‌تو سراسیمه بغض پیر

من سیر سیرم از همه‌ی دل سپرده‌ها

یک لحظه در ترنم یک شاپرک اسیر...

زنجیرهای... های... تنم پیر، سیر، اسیر،

زنجیر، قیر، دیر شده، دیر، دیر، دیر

در مویه‌های ناخن آکنده از چروک

در چرک‌های صورتکی ناگهان چه پیر

در بغض‌های بی‌ثمر شاعرانه‌ام

در گریه‌های... های... شب ساکت کویر

من بی‌ثمرترم من از آوارهای کوه

من محکمم، خمیده، پر از پیچ و پیچ و تاب

زنجیرهای شعر، تنیدند در تنم

این عنکبوت مرده چه در حال ارتکاب...؟

در لابه‌لای قافیه‌ها می‌کند شکار...

یک یا دو یا سه یا سی‌و هشت آه در گلو

پر می‌زند سپس که منم، آی، این منم

در لابه‌لای قافیه‌ها قبر می‌کنم

در لابه‌لای بغض‌، که می‌دردم گلو

در لابه‌لای کرمکی جنگل هلو

در این همه ثبات، که ارزانی من است

با شور و حال کودکی کودکی فلج

در غصه‌هام باز پریشان و پر ورم

درد گلوی پاره غریب است، مادرم.

من کودکی که بی شر و شور است مانده‌ام

این بار با تمام نفس‌هام، کرده لج

این سر سپرده های سر سر سپرده‌ام

با سر سرای سرمه‌ای و پایه‌های کج

من یک کمی دهان کجی‌ام بر تن زمین

من را و بغض های ترم را ببر به اوج

سر بر سرم بذار، لبم پاره پاره کن

با بوسه‌های تلخ پریشان فوج، فوج

غرقم کن آه... بیشتر از حال تا ابد

دریای موج‌هات، پریشان و موج، موج

}{}{}{}{}{}{}{

حلقم دوباره، باره، دو صد پاره، بغض بار

می‌ترسم این دوباره ترین بغض بی‌سبب

یک ذره یک غبار، بیاشوبدت، همین.

این ترس‌ها چقدر، عجب، شاعرانه است!

حلقوم پاره، صورت پر چرک، ناخنم

در صورتم که شعر ترک می‌خورد شکست

اینقدر پنجه بر سر دیوار می‌کشید،

یک بار پنجه صورت پنجاه ساله شد

پر رنگ و بی تلاطم دریای موج، موج

در ساده زیست باز، سادیستی که می‌خورد

یک ضربه از تلاطم سر بر سرت  گذاشت

خوابید تا ابد، تو چه می‌فهمی از نگاشت؟

تا کی برات شرح دهم آبی غریب

تنهاترین یه رنگی یک مرگ بی درنگ

رنگ قشنگ شاپرکم رنج می‌دهد

دنیای کنتراستی درد سیا سفید.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

نگه می‌دارم تنم را
روحم برای تو
همه... همه برای تو

که نمی‌آیی می‌دانم

و امید می‌بندم به دیدارت، هر روزه و همیشه
می‌شوی آرام آرام همه‌ی زندگی و وجود
می‌روی باز و مرا در هزارتوی هر چه خیال ماندنت
منتظرتر از هر گاه و بی‌گاه

بر دری که بسته می‌شود بین ما حضور می‌یابم، سراسیمه و بی‌هر گونه تلاش و سرزنش

باز چون همه‌ی بی‌نظیرترین غروب‌ها، چون سراسیمه‌ترین تنش‌های روحی و فراتر از هرچه زمان مرده در تکلیف‌های کنترل غیرخطی

بی‌باران این روزها چه می‌گذرد! چه پرپرزنان تمام تلاش‌های کنترلی در جهت خمیدن و شکستن شاید بی‌برنامه‌ای مدون و بی سروسامانی که یافته‌ام این لحظات پر از درد.

پرپرزنان، همانند گل‌های اواخر بهار در دل دشت‌های آغشته به بوی دست‌هات
همسان با ابرهای گذران همگون با عمر گذشته، گذران همرنگ با لرزش همواره‌ی دست‌ها و گونه‌هام

ساعت‌به‌ساعت لحظه‌به‌لحظه چشم انداخته بر کف سرزمین مادری بر طره‌های سایه‌ی کمرنگت همرنگ با غبار صحرایی ساحل‌نشینان چندین و چند روزه

شب‌هنگام در سراشیب این‌ها‌همه استعاره این‌ها‌همه تشبیه، یا تو بگو همان لحظات پریشانی، کودک بودم و غلطان، تا سرمنزل بیماری‌های شخصیتی تا سراپرده‌ی هذیانات و شرمندگی‌هام.

شب‌هنگام کودکم و خیره در عکس‌هایی که کماکان درگذرند از مرزهای جنون و بی‌خوابی.
شب‌هنگام دست‌هام سردند، پهلوهام سینه‌ام اشک‌هام، در این‌همه گرما می‌لرزند، شب‌هنگام...

(بیا دیگه!)

که نمی‌یایی باز هرچه هم خیال ببافم به هم، تنم کنم از شر این‌همه تنهایی و سرما، از گزند خیال‌های پر از عدم‌های حضور،
پر از بی‌ارزش‌ترین موزیک‌ها و بی‌شرمانه‌ترین رقص و سراسیمه‌ترین آغوش. ها.

(موزیک را عوض می‌کنم، رقص و آغوش را در هم می‌آمیزم و یک رنگ تیره به بوم می‌زنم، اینجا، پشت میزی پر از خاکستر سیگار و سینما)

پرنده‌های توی بشقاب پرواز می‌خواهند، خیال‌های توی قفس گم شده‌اند در لابه‌لای میله‌های زندان، در لابه‌لای نقش‌های بشقاب، در سرتاسر رنگ تیره، آمیزه‌ای از آغوش و رقص، بر روی بوم

بر سرتاسر بام، بر غبار خیال‌هام بر کف روی سرزمین مادری‌م.

بر یاسی خیالت، بر مارپیچ‌های نقش بربسته از ذهنی پر ز تراوشات تاسف برانگیز

تاسفات بهر منند! در بحربحر در موج‌موج در سایه‌سایه‌ی در غبار غروب برانگیز ماهیان

در سایه‌سار درختان بی‌برگ و حتی ریشه در ریشه‌های سرزنده، سرزده بر ترنم غم‌انگیز باران، چه سرد و گاه چه بی‌پایان

پرنده‌های شکم پر ز ماهیان اساطیر سحر برانگیز بی‌بدیل!‌

***

۱۸:۲۰ --> : مردی مسن و گاه و بی‌گاه غوطه‌ور در اصل پایان‌ناپذیر پرحرفی، نشسته بین من و تو، رفت و کوله‌باری ماند از، چقدر چشم غوطه‌ور در انتظار

حالا باران نمی‌آید جز در تباتب زمزمه‌های سینه‌ای کوبان... به زودی غلطان در احتمال

موزیک در تحول و رقاصه‌ها کماکان در ازدیاد و دستی که از توان می‌افتد آرام آرام، در لرزه‌های کماکان رو به صعود در اندازه و فرکانس.

روی شانه‌هام ازدیاد فشار و در درون چه سقوطی پریشان‌تر از سایه‌های هنوز غروب نگردیده در گمان

سحری که در نگات، شوقی که در تلاطم تقطیع، خط به خط
در موج‌های در تنت در شوقِ در حضورِ در صدای در
                                                                 به در

(حالا، زمزمه‌ها نامانوسند، آرام کجاست؟ شیرقهوه می‌خواهم برای رفتن، و دوتا شکلات که گم شوم در قهوه‌ای نگات، و بوی سیگارهای روی میز آشفته‌ترم می‌کند. حالا که نمی‌آیی و سرزده در تباتب شلوغی سرزمین مادری‌م تن به غبار نمی‌سپاری چاره‌ای نیست جز همین که زبان به کام گیرم و دفتری پر از حدیث سکوت، چه بی‌پایان، را آرام ببندم)

این‌جا چقدر شلوغ است، چشم‌ها در چشم‌هام خیره، رقاصه‌های لعنتی‌ام را نگاه کن

گم می‌شوم دوباره و در باتو در خیال

***

آمادئوهای تنم سرگردانند در خطوط سردرگم قطار شهری

«وقتی با روحت آشنا شدم چشم‌هات را نقاشی خواهم کرد»

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

همین دیروز بود که...
نه
دیروز و همیشه و هرجا در خاطرم افسردگی و سرور
سرما و خشم و هیجان
شوق از سراسر دنیا گرفته تا از دوتا دست چقدر گرم

رمضان است باز انگار
و همه‌ی آداب مذهبی در تهران بناست تکرار شوند هر روز و هنوز

***

من بی‌شرمانه در غروب راه می‌روم
و شمایل باران سرخ هر روزه نقش می‌شوند بر دیواره‌ها‌ی سنگی میادین تره‌بار

و چار ساعت داغ با تو و خیال پریدن
و چار ساعت داغ تکرار جویدن همه‌ی لذت‌ها تا تاریکی تدریجا فراگیر
و چار ساعت داغ در سکوتی که بعید است در بازار مسگرها
و چار ساعت داغ در دست‌هات...

نگاه می‌خزد لابه‌لای پوستم
دیوانه‌وار...
غروب می‌خزد لا‌به‌لای پوستم
دیوانه‌وار

بهار می‌پرد از سرم ناگاه شانزده بار ناقوس می‌نوازد بر بام خانه‌ی کودکی‌هام
شانزده بار تا غروب
تا تمام رویاهای ملحق به افسردگی

و ناکامی و امید سر می‌زنند به کودکی‌های بی‌شبهه، بی‌طراوت و رقص
و کام و ناامیدی رخنه می‌کنند در رگ‌هام

چار ساعت داغ در یک‌قدمی بازوهات
ناامید و بی‌فرجام

مینا چار بار از کودکی تا بلوغ در کوره می‌رود
هر بار تا هفتصد و پنجاه درجه‌ی سانتیگراد
و من تراوشات برگ‌های سرصبحی را به گونه‌هام می‌مالم
و ساعت‌ها در کوره‌ی چار ساعت داغ در لابه‌لای چقدر خوش‌بویی باز...

 

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

تو را به گل‌های جهان و جامش
به پله‌پله‌های پله‌های يک پل سکوت
به آسمان شب ناموفق
به هر سو که به رو کنی به کوير و هر چه جز به سراب
به هرچه هرچه خراب

سر بر پل، بر پله‌پله‌های پله‌هاش
و نفس می‌دمد هر دم به بی‌سرانجام
و راهش را می‌کشد می‌رود به راه
سر به راه
سر به راه

سر به پله‌پله‌ها به راه به قيامت می‌کند غروب که بگذرد
و پشت سر دراندازد پرده‌ای به پرده‌های دريده
دريده‌تر از دراندازد
و بگذرد تا غروب
تا نورهای لانه‌زنبوری و بوق‌های شیپوری
در طنين دراندازد
در غروب

و شب‌ها قرار کجاست؟ کجا؟
که بر نقش‌های که بر سرتاسرتاپای فواره‌ای پاياپای

و چقدر جهان زيباست در گل‌های جامش
و غروب، بی‌پايان
و نفس‌ها سراب
و نقش‌ها نقش بر آب...

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |

نمی‌دانم چه بوده که در اين هوای دل‌آرام
و غرور، توی شب‌هام
گم
و فداکاری و خيلی چيزهای خوب ديگر
و زندگی در طلب شمايی که ديگر نيستيد و نبوده‌ايد.

حال ما آنچنان خوب است
که سراسر در طلب آنچه شماييد
يا بوده‌ايد يا خواهيد...

و سرانجام توی غبار همواره، طلا اندود
مردود
در غبار دل‌انگيز شب‌های سراسر سرما و بوق و غبار
فرار، فرار

من سراپا، سر در غبار، در فرار، در غبار

من سراپا، سر در هر چه که بی...
با...
حصار...

در بی پايان، در همان که در کارزار شمايی که نيستيد، نبوده‌ايد، شما
شمايی که... شما

که ديگر، که دير روزی‌ست قلم می‌زنم در کتاب هرچه رو به پايان، که سر می‌گذارم بر بالين آنچه شما می‌ناميد، می‌نامند

که ديگر، که دير در باورم، باور کنيد در باورم، می‌گنجد سر بر بالين شما
بالين در آغوش شما، در جزء جزء در تکه تکه‌های در بند بند از هم گسسته‌ی باور شما در، در بی‌کسی چقدر بهتر است از در بی... در به... در سراسر آنچه غبار می‌ناميد و رنگش غبار و شکلش، شکلش اينجا، همينجا می‌بينيد؟ يا چون من، چون تکه‌تکه‌های من، چون غبار به سامان گرفته‌ی سرتاسر فراروی من، چون من نابينا

يا شما چون من، چون تکه‌های چون بند بند چون سراسيمه در هماورد بی‌پايان من چون من نابينا...
يا شما هم؟

که اينجا که همينجا می‌نشينم که چقدر نشستن خوب است و با رنگ‌ها در غبار نوشتن خوب است و شما را نديدن خوب است و شعر ها را پاره پاره پاره کردن خوب‌تر.

می‌نويسم، می‌نويسم شعر های پاره پاره را با رنگ‌ها در غبار...
در فرار...

بر سر مزار... بر مزار بر سر مزار کسی که مزارش جايی‌ست همين نزديکی ها

پشت پر چين شعر پاره‌های پاره‌پاره‌ی شعرهای رنگی به رنگ چشم‌های مزار سرد و بی‌پايان همين روزها، همين رنگ‌ها، همين که در برابر چشم‌هاتان زانو در بغل سر می‌کشد به روزهايی که آرام زياد می‌شوند و سلول سلول تکثير می‌شوند و رنگين می‌شوند در غبار...
در فرار...

نوشته شده در یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط م. نظرات () |